یادمون باشه….
ژوئن 24, 2009
فقط یادمون باشه تو این دوره چقدر به هم بی رحم بودیم.
یادمون باشه چقدر به ناحق به هم تهمت زدیم.
یادمون باشه اگر باتوم درد می اورد ولی ما با نیش و کنایه هامون
زخم زدیم به روح و روان خیلی ها.
یادمون باشه چقدر به هم حمله کردیم
چقدر خشمگین بودیم
چقدر به خودمون حق می دادیم
یادمون باشه منصفانه نگاه کردن به قضایا و یک طرفه نرفتن چقدر مسخره و احمقانه به نظر میومد.
یادمون باشه آدم های منصف این وسط از همه کمتر بودن و از همه هم بیشتر کتک خوردن.
….به امید روز های سفید
Djridoo
ژوئن 6, 2009
خوب حالا تو این شلوغی انتخابات و اینا من تصمیم گرفتم یه پست بی ربط بنویسم.ملت هم یه نفسی بکشن.البته این پست رو قرار بود همون یه ماه پیش بنویسم اما خدائیش وقت نشد.
این کویر که رفته بودیم یه آقای خیلی باحالی داشت.کلا تریپش باحال بود و مثل درویش ها و تارک های دنیا بود.اون مهمانسرایی که ما هم توش اقامت داشتیم متعلق به این آقا بود و به خاطر کار هایی که کرده بود تو اون روستا هم کلی از میراث فرهنگی تقدیر و تشکر گرفته بود.بعد خونه شونم خیلی خیلی قشنگ بود.با اینکه تو اون روستا بود و خیلی بی آب وو علف و اینا اما واقعا خونه اش روح داشت.

حالا کاری نداریم.این آقا یه سری ساز هایی می زد که غیر از ساز های ایرانی و فرنگی بود که ما ها میشناختیم.یکی از این ساز ها اسمش Djrido بود که صدای عجیبی داشت. این ساز یه ساز بومی استرالیایی که نمی دونم چی شده بود سر از کویر مصر دراورده بود و الحق و انصاف که خیلی قشنگ هم این رو می زد.
تو ویکی پدیا یکمی ازش خوندم و دیدم که خیلی ساز مرسومی شده تو خیلی از ترکیب های موسیقی پاپ و … و بعد یادم اومد که تو یکی از کنسرت های یانی هم یه یکی میاد و این ساز رو میزنه.این ساز از یه نوع چوب سخت(بامبو) ساخته شده ( البته این آقاهه که میگمم خودش ساخته بود). و کلا داخلش به صورت حفره ای و خیلی نا منظم ساخته شده وظاهرا صدایی که ازش در میاد به حرکت لب و زبان شخصی که میزنه هم بستگی داره و فقط حرکت انگشت روی سوراخ های اون نیست.
اگر به مدت نیم ساعت این ساز رو گوش می دادی کاملا احساس می کردی که یه طوری شدی و یه جور احساس های عجیب و آرامش بخش میومد سراغت.خود این آقا می گفت بومی های استرالیا این ساز رو تو مراسم مذهبی شون استفاده می کردن. ظاهرا زن های بومی استرالیایی هم اجازه نداشتن این ساز رو تو مراسم های مذهبی و جدی شون بزنن. بعدن از یکی از دوستای این آقا شنیدم که تو مراسم سماع(شاید هم سماع نبود الان یادم نیست) که تو قونیه به مناسبت سالگرد مولوی برگزار میشه از این ساز با دف استفاده کردن و کلی هم جایزه بردن و اینا.
خلاصه که برام جالب بود یه ساز با صدای به این سادگی چقدر می تونه روحیه و حال و هوای آدم رو عوض کنه.البته یه چیزی هم بگم بعضی از دوستان که با ما بودن چنین عقیده ای نداشتن و می گفتن کلا ساز بی خودی بود.
یه لینک هم تو یوتیوب پیدا کردم که میشه تا حدی فهمید این ساز چه جوریه و صداش چه شکلیه اما شکلی که من شنیدم کمی با این مدل فرق داشت.تو تهران هم خیلی از وسائل موسیقی فروشی ها این رو می فروشن که شکلش هم به شکل یه نی کلفت و بلنده.
یه چیز جالبی که هست اینه که زدن این ساز برای درمان خروپف خیلی خوبه
)))))
پ.ن:د یشب برنامه آپارت تو بی بی سی در مورد آفریقایی ایرانی ها بود که خیلی برنامه باحالی بود و فکر کنم که تکرار بود.اما توصیه می کنم اگر بازم گذاشتن ببینیدومخصوصا قسمتی که در مورد مراسم زائر و باد ها و اینا. خیلی خیلی جالب بود
کتاب های Lonely Planet
می 11, 2009
خوب به سلامتی ما بعد عمری رفتیم مسافرت تفریحی و جای همگی خالی خیلی هم خوش گذشت. احتمالا خیلی ها کویر رفتن .من با اینکه خیلی از در و تپه های ایران رو رفته بودم اما به عمرم کویر این مدلی نرفته بودم.نمی خوام از خود کویر صحبت کنم چون فکر کنم اینقدر همه رفتن یا تعریفشو شنیدن که تکراری باشه.
چیزی که برای من خیلی جالب بود، توریست هایی بودن که از جاهای مختلف دنیا اومده بودن اونجا.جایی که ما اقامت داشتیم اسمش روستای گرمه بود و خیلی برام عجیب بود که چنین جایی هم در ایران وجود داره. و البته باعث خجالت که این همه خارجی با کلی ذوق و شوق اومدن اینجا اما من تاحالا اسمشم نشنیده بودم.

این توریست ها همشون بلا استثناء کتاب هایی دستشون بود به اسم lonely planet که برای افرادی نوشته میشه که با اصطلاح فقط با یه کوله پشتی سفر می کنن(از لحاظ مالی وضعشون خیلی خوب نیست یا شایدم خیلی نمی خوان خیلی پول خرج کنن) و تو این کتاب از ناشناس ترین جاهای ایران هم اسم برده بود. وقتی برگشتم تهران دیدم بد نیست یه سرچ بزنیم ببینیم اینا چیه.

اولین بار این کتاب توسط آقای تونی ویلر و همسرش نوشته و در سال 1981 منتشر شد .این زوج سال 1973 ماه عسل خودشون رو از ترکیه شروع کردن و از ایران و افغانستان و پاکستان و هند و نپال گذشتن و بعد همه اطلاعات ریز و درشت هر کشوری رو از راه ها و قیمت های عرف هر جنس تو اون کشور بگیرید تا آموزش زبان اون کشور و مکان های دیدنی و هتلها و … رو نوشتن و بعد از چند سال این اطلاعات رو به صورت کتاب منتشر کردن.جالبه که در عرض 1 هفته 1500 نسخه از این کتاب فروش رفت و این جا بود که lonely planet شکل گرفت. بعداً بی بی سی 75 درصد سهام این شرکتو خرید و این آقای ویلیام همچین بدشم نمی اومد چون به گفته خودش می رفت به بقیه جهانگردیش برسه.تا الان این کتاب تحت 500 عنوان به 8 زبان مختلف منتشر شده.
البته ناگفته نمونه که ایشون وبلاگ شخصی هم داره و تو خود سایت lonelyplanet مشغول نوشتن ماجراهای جهانگردیشه.
تا یادم نرفته باید بگم نویسنده همه این کتاب ها لزوما یه نفر نیست و الان چندین نفر هستن که در مورد کشور های مختلف دارن می نویسن ولی بنیانگذارش ایشون بودن.
منابع: http://en.wikipedia.org/wiki/Lonely_Planet
http://www.lonelyplanet.com/about/
پ.ن: این کتابا تو اینترنت مجانی وجود داره اما خدائیش هر کی خواست بره بخره.ثواب داره واقعنی
کودکی های من
آوریل 26, 2009
خوب اول از همه بگم به لطف این فیل تر های جدید دسترسی به داشبورد وردپرس به حالت عادی ندارم و باید با عمیلات ژانگولر وارد شم و داغ لایو رایترم که به دله من موند.
به دو تا بازی دعوت شدم.اول از همه یوزپلنگ عزیز منو به یه بازی عجیب دعوت کرده که من خیلی سر در نیوردم اما چیزی که حدس می زنم در مورد این بوده که تصورات ما از بعضی چیزا تو کودکیمون چی بوده.
خوب من خیلی یادم نمیاد اما یادمه تا وسط های دبستان همیشه فکر می کردم حضرت فاطمه و حضرت زهرا دو شخصیت متفاوتن و یکیشون دختر اون یکی میشه و خنگ بودیم خلاصه.
یه زمان هایی هم قبل از اینکه برم مدرسه مدتی سالک داشتم.برای اطلاع بگم سالک یه پشه ایه که وقتی آدم رو می زنه یه چیزی مثل جوش رو پوست آدم می مونه.اون موقع ها زمان جنگ بود و کسی تو این مایه های زیبایی و پوست و موست نبود و درمانی برای این جای زخم نبود. یادمه مامانم خیلی جاها منو می برد.یکی از جاهایی که میرفتم علوم پزشکی دانشگاه تهران بود.بعد همیشه یه آمپول به صورتم می زدن و چون این میله های دانشگاه(این سبزا رو میگم) نوکش تیز بود همیشه هر وقت میدیممشون یاد آمپول و درد می افتادم و تا مدت ها میله دانشگاه تهران برام مساوی بود با آمپول.البته خدا رو شکر آخرش یه خانم دکتری پیدا شد که زخم رو خوب کرد و فقط جاش مونده الان ![]()
بازی دوم هم آیدای عزیز منو دعوت کرده که عکس از بچگی هام بزارم



این سه تا که بدونه شرحه

وای وای عاشششقه این عکسه خودمم.شلوارم آخرشه.می تونه تو بازی جوات ها بهترین های سال بشه

ادا بازی

اینجا تو بغل خاله خدا بیامرزم بودم و هی می خواستم برم و مامانم اصرار داشت بشینم بنابر این این ادایی که میبینید در اوردم.
دیگه فکر کنم همه این بازی رو کردن و من نفر آخر بودم.بنابر این هیچ کس دعوت نیست :دی
اعترافات سبز
آوریل 3, 2009
خوب به مناسبت سیزده به در یا همان روز تخریب طبیعت منم تصمیم گرفتم تو این بازی اعترافات سبز شرکت کنم.
مصرف بیش از اندازه مواد شوینده: عادت خیلی بدی که دارم اینه که هر چند وقت یه بار باید همه ظرف ها رو با وایتکس بشورم و مخصوصا تو خونه تکونی ها خیلی مصرف وایتکس و جوهر نمک بالا میره. و البته بگم این کار نه تنها به نابودی زمین کمک میکنه بلکه به نابودی خودمم کمک می کنه چون هی این بخاراش میره تو حلقم و فکر کنم در نهایت ریه مو سر این موضوع از دست بدم.
مصرف بیش از حد کاغذ: یه مشکلی که ظاهرا گریبان گیر همه هست. خیلی بد جوره، هر چقدر هم سعی می کنم کاغذ زیاد دور نریزم بارم نمیشه. مثلا امسال دو سه تا کیسه کاغذ ریختم دور .کاغذ هایی که چک نویس هم نمیشد و حجم وسیعی از کاغذ ها رو هم پرینت های پایان نامه ام بود که هی غلط گیری کرده بودم. خوب تقصیره استادمه که هی گیر داد سر این پایان نامه بد بخت
جدا نکردن زباله ها: یه عادت بدی که فکر می کنم هممون داریم این جدا نکردن زباله هاست. با اینه خیلی سعی می کنم زباله ها رو تفکیک کنم. چون روی نون خیلی حساسم این کارو می کنم اما متاسفانه کاغذ یا شیشه ها و مواد پلاستیکی رو خیلی کم. در واقع تنبلیم میاد و همه اینا رو زرتی با هم قاطی می کنم. می گن شهرداری خودش بعدا اینا رو جدا می کنه اما چقدر خوبه که ما ها خودمون تو خونه این کارو انجام بدیم.
مصرف بیش از حد برق: خوب من مشکلم اینکه که با وسایل برقی خیلی کار می کنم. همه زندگیم تقریبا شده برقی. تازگی ها که غذا رو هم با ماکرویو می پزم یا با بخار پز. باز قبلنا فقط گاز بود مجبور بودم با همون غذا درست کنم. شوفاژ های خونمونم که جواب گوی سرمای زمستون نیست بنابر این هی بخاری برقی استفاده می کنم و متاسفانه خیلی وقتا که خونه گرم میشه خاموشش نمی کنیم و وقتیپختیم از گرما تازه یادمون می افته که باید خاموش بشه.
متاسفانه طبیعت ایران روز به روز داره اون بکری خودشو از دست میده. آدم خیلی ناراحت میشه وقتی می بینه تو بکر ترین زمین ها هم آدم ها رفتن و آشغال و زباله ریختن. یادمه یه سالی رفته بودیم ارتفاعات کوه های گیلان. یه جایی که بهش می گفتن بروبن و من نمی دونم دقیقا جاش کجاست اما می دونم خیلی بالا بود و فوق الاده زیبا. بعد لای این بوته ها رو که دقت می کردی پر از آشغال و بطری های پلاستیکی بود. جایی که زمستون ها اصلا نمیشه اومد و تابستون ها هم فقط محلی ها میومدن، آدم فکر نمی کرد که با چنین صحنه هایی رو به رو شه. من فکر می کنم همه ما تو این خرابی ها مقصریم. ما که خودمون می دونیم ریختن زباله کار درستی نیست اما حاضر نیستیم به اطرافیان و مردممون این فرهنگ رو بقوبولونیم و فکر می کنیم اگر خودمون رعایت کنیم کافیه.
توصیه می کنم این دو تا اعتراف رو هم بخونید:
بهار
مارس 19, 2009
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

عید هر کی که اینجا رو می خونه یا نمی خونه مبارک
مهمان شش هفته ای
مارس 16, 2009
خب می دونم الان کلی همه از دستم شاکین که کجا بودم و اینا.راستش این مدت یه سری اتفاقات خوب وبد برام افتاد که فکر می کنم یک نشانه بود برام توی زندگی. اینکه چقدر راحت می تونم زنگیمو با دستای خودم خراب کنم بدون اینکه یک درصد بقیه مقصر باشن و اینکه چقدر باید قدر سلامتی مو بدونم.
2 3 هفته پیش بود که متوجه شدم بالاخره منم قراره مادر شم. حسه عجیبی بود. حسه بوجود اوردن یه موجود و اضافه کردنش به این دنیا.حسه مادر بودن. اما خوب از اون جایی که همیشه همه کار هام خرکیه خیلی دیر متوجه این موضوع شدم. روز بعد از اینکه نتیجه آزمایش رو گرفتم حالم خیلی بد شد.فرداش رفتم دکتر و در همین حد بگم که در عرض یک هفته 3 تا آزمایش خون و سونوگرافی(در انواع مختلف) و … دادم. حسه بدی بود از این بیمارستان به اون بیمارستان رفتن و وضع خودمم که تعریفی نداشت. تا اینکه شنبه بیمارستان بستری شدم و متاسفانه بچه ام رو از دست دادم.درواقع سقط شد و همه اون حس های خوب و جدید هم باهاش رفت. نمی دونم … همه بهم می گفتن که طبیعیه این حالت و خیلی از مادر ها هستن که این اتفاق براشون در ماه های اول بارداری می افته. به قوله یکی از این خانوم دکترا می گفت در 30 درصد موارد بچه باید به نفع مادر بره کنار و خوب منم جزو اون 30 درصد بودم.
دیدید بعضی وقتا خدا می خواد به آدم یه چیزایی رو نشون بده بسکه آدم آی کیوش پایینه و نمی فهمه و باید حتما چنین بلایی سرش بیاد تا بفهمه یه چیزایی رو. خیلی حسه بدی بود. غیر از یه بار که خیلی بچه بودم و به خاطر عمل لوزه ام تو بیمارستان بستری بودم تو زندگیم هیچ وقت این اتفاق برام نیوفتاده بود. من خیلی مغرورو بودم به سلامتی بدنم و اینکه کارم درسته. دقیقا یک سال و نیم پیش باید آزمایش خون و عکس از قفسه سینه و معاینه قلب و این جور چیزا ی دادم و هی پشت گوش انداختم. باید شش ماه پیش می رفتم دکتر زنان تا تحت نظر دکتر باردار می شدم. خیلی کار ها باید می کردم اما همه چیزو ول کرده بودم. اونوقت نتیجه شم این شد دیگه! ینی همه درد هایی که کشیدم کنار وقتی که با اون لباس بیمارا سوار ویلچر کردن تا ببرنم ازم سونو بگیرن خیلی حسه بدی بود.اینکه اینقدر ناتوان شدم که حتی خودمم نمی تونم راه برم و آدم ها رو می دیدم که سالمن و خودشون دارن راه میرن. این لحظه شاید یه ربع بیشتر نبود اما همین برام کافی بود تا بفهمم سلامتی چه نعمتیه.
همیشه فکر می کردم اگر بچه دار شم خیلی بیشتر مواظب خودم و اون هستم. اما جریاناتی که پیش اومد بهم نشون داد چقدر از حرفم تا عملم فاصله است. و همه این ها رو اون بچه 6 هفته ای می دید.ما ها هر چقدر هم که عوامل طبیعی و محیطی رومون تاثیر داشته باشن اما خودمون می فهمیم که داریم تو این دنیا چه غلطی می کنیم که وضعمون همینه.اینکه شاید کار به جایی برسه که حتی بچه مون هم نخواد به این دنیا وارد بشه از دست کار های ما.
می دونم خیلی ها الان می خواد بگید که خودتو سرزنش نکن و … اما می خوام برای خودم بنویسم که چقدر توی زندگیم اشتباه کردم و فراموش نکنم تاوانی که برای این اشتباهاتم دادم.
بازم بر می گردم و بیشتر می نویسم. فقط اجلاتا عیدتون مبارک
پایان نامه نویسی
فوریه 14, 2009
خوب دوستان گفتند از تجربیات خودم در باره پایان نامه و اینا بنویسم.
نکات زیر تجربیاتی بود من داشتم و سعی کردم همه شو بنویسم
1-اول از همه بگم فرمت پایان نامه یه چیز مشترک بین همه دانشگاه ها یا دانشکده های یه دانشگاه نیست و بعضا دیده میشه که یک استاد هم پایان نامه های مختلف با فرمت های مختلف داشته و اصولا مسئله خر تو خریه.
2- اگر استادتون دودره و پایان نامه رو نمی خونه بهتره قبلش بدید یکی بخونه. اگه مشاور دارید که چه بهتر بالاخره داره پولشو می گیره.بعد اگر مشاور هم دودر بود حتما به یکی که قبلا دفاع کرده تا پایان نامه تونو از لحاظ ساختاری مورد بررسی قرار بده . البته بگم نظر اون شخص هیچ وقت صد در صد نیست و ممکنه کار رو بد تر کنه بنابر این وقتی می خواین کار رو نهایی کنید جایی که شک دارید از استاد راهنماتون بپرسید.
3- اگر استاد داور ها تون با سواد باشند اول از همه به فرمت مرجع نویسی تون گیر میدن.من خودم استاد راهنمام وقتی پایان نامه مو گرفت اول رفت ته شو نگاه کرد که ببینه فرمتشو رعایت کردم یا نه و بعد هم که اصلاح کردم باز یکی ازداورا سر مراجع بهم گیر داد و به هر حال آبروم رفت. من خودم فکر می کردم مرجع نویسی برای پایان نامه با مرجع نویسی مقاله فرق می کنن اما ظاهرا عینه همه(البته اینجا رو نگاه کنید که چقدر دانشگاه ما خیلی شیک ملت رو به اشتباه انداخته و منم از این قاعده مستثناءنبودم).برای اینکه دقیقا بدونین مراجع رو چه جوری می نویسن یه مقاله ISI پیدا کنید و ببینید که چه جوری مرجع نوشته. یه نکته ای رو هم باید توجه داشته باشید وقتی دارید با همون ساختار استاندارد مراجع رو می نویسید باید همه شون مثل هم باشن. مثلا از فلان مقاله در صفحه 20 تا 25 مجله فیزیک چاپ شده باید هر مقاله ی مجله رو این مدلی بنویسین نه اینکه فقط شماره صفحه شروع مقاله رو.صفحه که به صورت p.p نوشته میشه باید بولد باشه(در فرمت مقاله های آی اس آی من چنین چیزی رو ندیدم اما استادام گیر دادن به هر حال)این استاد داور گیره هم یه گیر مسخره بهم داد که شهر محل چاپ کتاب رو باید همه شو با حروف capital بنویسم(جلل الخالق این مدلیشو دیگه ندیده بودم)
4- در تمامی متن پایان نامه سعی کنید از لغت های فارسی(و رایج نه اینکه از خودتون ترجمه در بیارید) استفاده کنید(اسمایلی گناهکار) و اگر کمی ترجمه اش گنگ بود اون پایین صفحه شماره میزنین و انگلیسیشو هم می نویسید.بعد اگه دیگه خیلی بد بخت شدید همون انگلیسیشو فارسی بنویسید.مثلا bunching رو بانچینگ بنویسید و باز زیر نویس بزنید و یک نکته مهم اینکه اگر یه جا نوشتید بانچینگ همه جا همین مدلی بنویسید و ییهو یه جا نیاین به جاش ترجمه شو بزارید و بنویسید “دسته کردن”.
5- اگر شکل دارید(مگه میشه بدون شکل پایان نامه پر کرد اصلاً؟ )شکل ها باید واضح باشه. اگر شکلی رو روش تسلط نداری اصلا نزارید یا لاقل تو پاورپوینت نهایی تون نیارید که گیر نکنید.
6- مطمئنا هر پایان نامه ای از کار بروی یک یا تعدادی مقاله در میاد.هر مقاله ای که روش دارید کار میکنید از اول خوب بفهمید. همه فرمول های بدست اومده رو یک بار برای خودتون مفصل انجام بدید. مفصل میگم یعنی قشنگ باید همه جاشو بفهمید و اگه مثلا یه جا تقریب زده باید بدونین چه تقریبی زده و برای چی و اصلا تقریبش مناسب هست یا نه و ….این کار اول از همه در جلسه دفاع خیلی به شما کمک می کنه چون بعضی از داور ها علاقه خاصی دارن که مبانی و اصول پایه رو از شما بپرسن و مثلا من در همین حد بد بخت بودم که یکی از داور ها پرسید “پلاسما گرمه” یعنی چی ؟ و کلا آب گرمه یعنی چی و داشت منو مینداخت تو بحث های فلسفی که استاد راهنمام نجاتم داد.یک خوبیه دیگه ای که داره اینکه متوجه میشید اصولا نصفه مقاله های کره زمین اشکال علمی و محاسباتی دارن و مقاله اکسپت کردن و اینا اصلا کار خاصی نیست چون کسی اینا رو نمی خونه و در نهایت روحیه تون خیلی خوب میشه. مثلا مقاله آخری که روش کار کردم کلی غلط داشت و جالب بود که اینو استادم با یکی از اساتید یه دانشگاه دیگه با هم نوشته بودن و داشتن ژورنالش می کردن و کلی خوشحال بودن. قبل از دفاع که یکی دو جا رو خودم پیدا کرده بودم و روز دفاع هم متاسفانه به خاطر اشتباهی که تو مقاله بود منم یه فرمول غلط برداشتم گذاشتم(چون تنبلی کرده بودم و حسابش نکردم و رجوع کنید به اول پاراگراف کلند) و چون نسبیت بود و منم خیلی چون نسبیت بلدم بد موندم توش و رنگاوارنگ شدم.
7- هر مقاله ای که در پایان نامه تون به عنوان مرجع ازش استفاده کردید رو یه بار کلی خونده باشید.مثلا می خواین از نتیجه یه مقاله استفاده کنید.برید مقاله رو بخونید و در همین حد بلد باشید که طرف چه عملیاتی انجام داده و از کجا محاسباتشو شروع کرده که به اینجا رسیده که اگر ازتون پرسیدن همین طوری در و دیوار رو نگاه نکنید.
8- یه اشتباه( شایدم کار درستی) که انجام دادم این بود که پایان نامه رو کلا با اوپن آفیس نوشتم و چون استاد ها معولا ورد رو هم به زور می دونن چیه این شد که مجبورم پایان نامه بیارم تو ورد و متاسفانه فرمول هام به هم میریزه و بد بخت شدم الان کلی. اما کلا اوپن آفیس یا لتکس و اینا بهتر هستند برای نوشتن مقاله و پایان نامه به شرط اینکه استادتون شرط نکنه باید تو ورد باشه .
9-ا اگر برنامه نویسی داشتید برای کار هاتون یه لطفی بکنید و خوددتون برنامه تونو بنویسید. اگر به شما امر شد که در فورترن یا پاسکال یا وی بی و سی و… بنویسید می تونید بیخالش شید و بیاد تو MATLAB و حالشو ببرید. بعد فقط آخرش نگید که با چی نوشتید. البته استادای مهندسی MATLAB رو آشنایی دارن و باهاش خوبن اما نمی دونم این اساتید علوم پایه چه پدر کشتگی با این برنامه دارن یعنی حاضرن اسمبلی و صفر و یک بنویسن اما نرن سراغش. بازم میگم برنامه رو خودتون بنویسید و ندیدد یکی دیگه بنویسه یا از برنامه یکی دیگه استفاده کنید چون ییهو ازتون می پرسن تو برنامه چی چی رو چی گرفتی بعد می مونید توش.البته میشه برنامه یکی دیگه رو بگیرید به شرط اینکه کاملا بفهمید چی به چی شده. من خودم این کارو کردم وبعد یکمی مدلشو تغییر دادم که فرق داشته باشه.
10- موقع ارائه اگر سوالی کردند و بلد نبودید اصلا عین خیالتون نباشه و پوست کلفت باشید و حتی اگر هم اشتباهی کرده باشید بازم خونسردی خودتونو حفظ کنید و از خودتون دفاع کنید و خلاصه بگم که پرو باشید. چون بعضی استادا خیلی نامرد هستند و اگر کمی رو بهشون بدی میان سوار گردننت میشن و فکر می کنن الان انیشتنن و تو یه بچه خنگ سال اول دانشگاهی
11- درست نوشتن رو از همین وبلاگ ها تون شروع کنید(اگه دارید البته). البته من که خرم از پل گذشت اما اینایی که دفاع نکردن و …. اگر از الان سعی کنن نگارش شونو درست کنن بعدا کمتر به مشکل بر می خورن تو نوشتن پایان نامه.مثلا اگه دقت کنید من همیشه “کلاً” رو” کلن” می نویسم (تنوین دار ها) بعد تو پایان نامه ام همین طوری نوشته بودم و آبروی ازم رفت.شانس اوردم مشاورم دیده بود وگرنه …
12- از وقتی که شورع می کنید به انجام پروزه از همون لحظه هم شروع به نوشتن بخش های مختلف پایان نامه کنید تا مجبور نشید در عرض یه هفته 100 صفحه از خودتون مطلب در بیارید و تایپ کنید.
دیگه حالا همینا یادم بود. ولی بازم میگم همه چیز نسبیه و در حال تغییر و من واقعا نمی دونم این نکاتی که گفتم به درد کسی خواهد خورد یا نه
این پست هم تقدیم به محمد آجر پاره عزیز که سفارش کرده بود از تجربیاتم بنویسم
طلاق
ژانویه 27, 2009
تو این هاگیر واگیر درس و دفاعم یه سری خبر های بد شنیدم. متاسفانه چند تا از دوستان و نزدیکانم طلاق گرفتن.امروز که داشتم می شمردم نزدیک 6 7 تا می شدن.و غیر از یکیشون بقیه شون تو همون دوران عقد و نامزدی تصمیم به طلاق گرفتن.
واقعا نمی دونم چه اتفاقی داره می افته.این امار های رسمی هم که میدن به نظر من خیلی توش دست برده شده برای اینکه بیشتر آبرو ریزی نشه.
خیلی جالب هم هست دو تا از این مواد بالا تو فامیلمون بودن و اون دختر ها رو از نزدیک می شناختم.خیلی ناراحت کننده است ببینی یکی که هم سنه توست باید این همه ضربه عاطفی بخوره و زندگیش به این زودی از هم پاشیده بشه.البته نه اینکه با نفس طلاق مخالف باشم اما به نظرم یه جای ایراد داره.
مثلا 4 تا از این موارد مدلشون این طوری بوده که درست بعد از اینکه عقد کردن مشکلاتشون تازه شروع شده در حالیکه شاید قبل از اون نزدیک به یه سال دوست بودن یا به هر ترتیبی آشنایی داشتن. خوب چرا باید به همچین اتفاقی بیوفته؟اینکه ما فکر می کنیم شریک زندگیمون باید یکی باشه مثل دوستمون که هر چند وقت می بینیمش و باهاش اوقاتمونو صرف می کنیم یا یکی که هر جا می خوایم بریم باهامون همراه شه تا تنها نباشیم.جدی خیلی از ماها ازدواج می کنیم برای اینکه تنها نباشیم یا برای اینکه وقتی غمگینیم یکی باشه که باهامون همدردی کنه.وقتی به یکی که قراره یه عمر باهاش زندگی کنیم این مدلی نگاه کنیم نتیجه همین میشه. دیگه حاضر نیستیم شرایط زندگی طرف مقابل رو بپذیریم یا خانواده و فرهنگش رو قبول کنیم.
متاسفانه یکی از بد بختی های دیگه ای که داریم اینه که فکر می کنیم طرف اگه تحصیلاتش فلان باشه دیگه آدم خوش بخت روی زمینه. حالا نمی گم دو تا آدم بی ربط با همازدواج کنن ا ما چرا همش افتادیم دنبال اینکه فلانی دکترای چی چی تو فلان دانشگاه معروف می خونه. دقیقا یادمه که این دوستام که شوهراشون هم بر حسب اتفاق دکترا میخوندن یا دکترا هاشون رو تموم کرده بودن وقتی ازشون اون اولا می پرسیدم شوهرت چی کارس با افتخار سرشونو بالا می گرفتن که دکترا میخونه.یعنی یه طوری می گفتن انگار اینا دکترا گرفتن. اینکه ما آرزو ها و افتخاراتی که نتونستیم بدست بیاریم می خوایم با همسر آینده مون جبرانش کنیم.
مطمئنا هیچ آدمی روی زمین پیدا نمی شه که یه زندگی خانوادگی کامل و عاشقانه داشته باشه. یعنی واقعیتش من یکی ندیدم.خودمم چنین ادعایی ندارم.تو ازدواجم مشکلات خیلی زیادی بوده و هست.اینکه خیلی وقتا از رفتار همسرم ناراضی بودم و بالعکس و مثل بقیه هم دعوا و دلخوری و … داشتیم اما لاقل برای زندگی که تشکیل دادیم اهمیت قائل شدیم.نمی دونم واقعا نمی فهمم چرا تا یه پسری یا دختری یه پیشرفت کاری و درسی می کنه فوری زندگی مشترک و فرد مقابلشو فراموش می کنه و شروع میکنه به ناسازگاری؟جدی چرا نمی شینیم فکر کنیم که ما ها از زندگی ها مون چی می خوایم؟هدفمون از ازدواج چیه؟فقط برای اینکه تنها نباشیم؟فقط برای اینکه با همسر ها مون پز بدیم؟ فقط برای اینکه از حرف مردم فرار کنیم و ترشیده نشیم؟(حالا چه دختر چه پسر)چرا اینقدر ازدواج کردن یا نکردن برامون شده یه مسئله زوری و ثواب و یا وسیله ای برای جبران کمبود های زندگی شخصیمون …. حالا آمادگی مالی داشتن به کنار اما واقعا وقتی نمی تونیم با خودمون رو راست باشیم و ببینیم از لحاظ روحی اصلا نیاز داریم به یه شریک زندگی که قراره جای خانواده الان نمونو بگیره؟
زندگی کردن مخصوصا تو این دوره سخته اما خدائیش وقتی رفتیم زیر بار یه تعهد به خاطر بهانه های کوچیک نزنیم زیر همه چیز.واقعا خراب کردن هنر نمی خواد اگه آدم بتونه اون چیزی رو که داره خوب نگه اش داره هنر کرده.اینکه یه رفتار فلان خانواده همسر می زنه تو ذوقمون.اینکه یه دور رفتیم خارج از کشور و دیدیم ما داریم با زندگی کردن با فلانی تو ایران خودمونو حروم می کنیم و….. همش بهانه است.
این نوشته البته جنبه در و دل داره.نمی خوام به کسی چیزی رو تحمیل کنم یا درس اخلاق بدم اما فقط یکم به اطرافتون نگاه کنین ببینین این طلاق هایی که گرفته میشه چقدرشون سر چیز های الکی و بیخوده.سر خود خواهی ها و البته نداشتن تعریف درست از خانواده.
دفاعیه
ژانویه 24, 2009
دفاع کردم و به همین سادگی تموم شد.
نمی تونم باور کنم.شاید بعدا در موردش بنویسم




