توجه توجه

دسامبر 15, 2009

* بازدید برای عموم آزاده از ساعت 10 صبح تا 10 شب

یک پست فیلمی

دسامبر 13, 2009

خوب من در این مدت خیلی فیلم وسریال و اینا دیدم.گفتم بیام اینجا یه گزارشی ارائه کنم لال از دنیا نرم.

* “درباره الی” که متاسفانه زمان پخشش تو سینما خیلی بد موقع بود و یادمه یه روز با یه عده از دوستان تو سینما آزادی قرار گذاشتیم که بریم ببینیم ولی خوب تظاهرات شد و سینما رو بستن و خلاص نشد که اون موقع فیلم رو ببینیم. راستش حس و حالشم نبود. اما فک کنم دو هفته پیش بود که فیلمش اومد تو مغازه ها پخش شد فوری گرفتم و باید اعتراف کنم خیلی خیلی فیلم قوی و زیبایی بود. راستش من فیلم شناس و نقاد فیلم نیستم اما از نظر من که یه ادم عام به حساب میام این فیلم خیلی جذاب بود. البته تا قبل از دیدنش یا تعریف خیلی خوب شنیده بودم ازش یا خیلی بد. یعنی کسی نبود که نظر متوسط داشته باشه. اما جدا از خود فیلم، بازی بازیگر ها فوق العاده بود. همچنین کارگردانی که واقعا حقش بود اینهمه جایزه ببره.

* “Fringe” خیلی سریالش باحاله. البته اعتراف کنم قسمت اولش اصلا جذبم نکرد اما از قسمت دوم به بعد که اون پدر پسره اضافه شدن خیلی باحال شده بود. کلا ژانر علمی تخیلی داره ولی در عین حال حوصله ادم رو سر نمی بره. اخه بعضی از فیلم های تخیلی هستن که خیلی دیگه تخیلین اما این خوبه خدائیش.

*” در چشم باد” شبکه 1 جمعه ها ساعت 10 شب. راستش من این سریالو تو ماه رمضون کشفش کردم. بعد خیلی از این کشف خودم راضیم چون سریال خیلی زیباییه. خوب تا اینجای سریال قسمتی از تاریخ ایران رو به تصویر کشده که شاید تا قبل از این خیلی دربارش سریال ساخته نشده بود. و جالب تر اینکه صحنه های فیلم برداری و داستان خیلی هاش در جنگل های گیلان گرفته شده و نه در شهرک سینمایی غزالی و … به نظر این خیلی مهم و با ارزشه که مثلا این همه ماشین قدیمی و … رو بکشونن تو جنگل و فیلم برداری کنن یا مثلا قطار ها و هواپیماهایی که تو این سریال استفاده شده و….. و به نظرم کارگردانش خیلی در این مورد وسواس به خرج داده چون کاملا آدم می فهمه که مثلا این روستایی که الان داره نشون میده مال 60 70 سال پیشه. بعد یه چیزی که ادم تعجب میکنه تیکه هایی که تو این فیلم انداخته میشه و اصطلاحاتی که خوب  اگر آدم دقت کنه کاملا +18 هست و آدم شاخ در میاره چه جوری میزارن اینا تو تلویزیون پخش شه. اما به هر حال همین اصطلاحات کوچه بازاری و عامه خیلی کمک میکنه به واقعی تر شدن فیلم.همین طور قیافه ها و شخصیت هایی که برای اشخاص انتخاب شده.

یه سری فیلم پیلم هم دیدم که بعدا میام یه جا گزارش میدم :دی

تخت سلیمان

نوامبر 30, 2009

 

جای همگی خالی چند ماه پیش ما رفته بودیم مسافرت.  این مسافرتی که رفتیم ولی خیلی فرق داشت با یک مسافرت عادی. جایی که رفته بودیم “ تخت سلیمان” بود.شاید خیلی ها اونجا رو دیدن یا وصفشو شنیدن  و بعدا البته به این نتیجه رسیدم من نفر آخری بودم که رفتم اونجا چون به هرکسی که می گفتم می گفت من اونجا رفتم :دی. روزی که ما رفتیم روز 26 مهر ماه بود که یک روز خاص در اونجا به حساب می اومد. می گفتن انرژی تو این منطقه در این روز بیشتر میشه و زرتشتی ها مراسم خاصی تو این روز داشتن یا دارن و … . داستان از اونجا شروع شد که من بعد از سفرم برای عده ای از نزدیکانم تعریف کردم که اونجا چی دیدم و حتی زیر عکس هایی که تو فیس بوک گذاشته بودم بحث شده بود.

خیلی از افرادی که اونجا اومده بودن نه صرفا برای دیدن یک بنای تاریخی بلکه برای انجام یک سری امور معنوی و عرفانی تا اونجا اومده بودن.حتی تو این مراسمی که گفتم خیلی از افرادی  مریض اورده بودن با خودشون و خیلی هاشون هم چادر سفید سر کرده بودن و کاملا مشخص بود که مسلمان بودن. و برای تحقیق و تفحص و کجکاوی هم نیومده بودن.کلا نمی خوام در مورد درستی یا غلط بودن این ماجرا و ماجراهای شبیه به این حرف بزنم.یا اینکه  واقعا چنین چیز هایی وجود داره یا خرافاته.

حرفم اینه که متاسفانه جو جامعه طوریه که اگر کسی کمی به معنویات و ماوراء الطبیعه اعتقاد داشته باشه یا لاقل بخواد از ساز و کار این چیزا سر در بیاره(حالا می خواد در چار چوب دین خاصی مثل اسلام باشه یا نه در غالب تفکرات مدیتیشن و یوگا و علوم روانشناسی، موسیقی درمانی و رازو  انرژی درمانی و …) متهم به امل بودن یا خرافاتی بودن و … میشه. با اینکه خیلی از مسائلی که تو اسلام واقعا هیچ دلیل علمی نداره و در حوزه هیچ کدوم از علوم بشری قابل توجیه نیست اما خود مسلمان ها هم اگر کسی به غیر از اصول و تفکرات اسلامی اعتقاد داشته باشه متهمش می کنن به انحراف و خرافه . (مثل اون آقایی اومده بود از حوزه علمیه (البته ملبس نبود) و میخواست در مورد ادیان انحرافی و خرافه گرایی بین مردم تحقیق کنه).

اما به نظرم خیلی خوب که برای دیدن و تجربه کردن کمی باز باشیم. کمی خودمون رو از قضاوت های خودمون و قضاوت هایی که ممکنه دیگران در موردمون می کنن رها کنیم. اسم خرافه و توهم و .. رو برداریم.کمی پوست بندازیم و ببینیم آدم هایی هستند که طور دیگه ای زندگی می کنن. طور دیگه ای به آرزو هاشون می رسن و طور دیگه ای شفا پیدا می کنن.آدم هایی که روش هایی دیگه ای دارن برای اینکه خودشون،روحشون و زندگیشون رو آروم کنن.

اینکه مرز بین خرافات و واقعیت کجاست رو نمی دونم.راستش بهش خیلی هم فکر نکردم. اما احساس می کنم تعریفش برای مردم و تو آداب و رسوم و تفکرات مختلف فرق می کنه.اینکه یک یهودی به مسلمونی که دور کعبه می چرخه می گه خرافاتی یا یک مسلمان به یک بودایی و هندو و …اینکه حتی یک اهل تسنن اسم  “توسل به ائمه” رو می ذاره انحراف یا  شیعه ای که به رقص سماع یک صوفی میگه ارتداد .قبول دارم که خیلی از مردم هم هستن که واقعا خرافاتین اما لاقل می تونم این فرصت رو به خودم بدم و ببینم حتی این خرافه گرایی چه سودی برای افراد داره. بدون قضاوت حاضر باشم که در عمل تجربه کنم چیزی رو که اون ها ازش صحبت می کنن. روش فکر کنم. و متهمشون نکنم به بی عقلی و خرافه پرستی.

نوشتن-ننوشتن

نوامبر 29, 2009

یه مدتی نبودم اما می خوام به زودی دوباره شروع کنم. احساس می کنم الان تکلیفم با خودم بیشتر معلومه.

تقریبا همه از معضلاتی که برای بچه ها وجود داره با خبرن. کودکان کار، کودکان خیابانی، کودکان بی سرپرست یا بد سرپرست،کودکان بیماری های خاص و استثنائی و … اما متاسفانه کودکانی که در کشور ما خیلی نادیده گرفته میشن به نظرم کودکان اتباع افغانی هستن. متاسفانه این بچه ها تقریبا تحت هیچ حمایت خاصی نیستن.  خیلی هاشون چون خانواده هاشون به صورت غیر قانونی اینجا زندگی می کنن هیچ گونه سرویس هایی دولتی و مردمی رو دریافت نمی کنن. تا اونجا که من می دونم کمیته امداد برای اینها برنامه ای نداره. بهزیستی و خیریه های دیگه هم تقریبا همینطور. حالا یا جزو سیاست هاشون نیست یا واقعا بی خبرن از وجود این بچه ها. یه بدبختی هم که وجود داره دید خیلی از فراد جامعه به افغانی هاست. خیلی ها رو دیدم که با کمک کردن به این بچه ها و خانواده هاشون مشکل دارن چون معتقدن ما بچه محروم ایرانی خیلی زیاد داریم و اون ها در اولویتن و اینکه این افغانی ها اومدن کشور ما رو خراب کردن و این دیدگاه های نژاد پرستانه و….. نمی دونم واقعا باید چی گفت.

همه مدرسه ها که بچه های افغانی رو قبول نمیکنن و اگر هم قبول کنن به دید یک خارجی و یک فرد اضافه(این طور بگم بهتره) بهشون نگاه می شه.وضعیت زندگی و خانه هاشون هم کاملا مشخصه. خیلی هاشون چون هیچ گونه خدمات بهداشتی دریافت نمی کنن بیماری های عجیب غریب میگیرن. جدا از اینکه کار هم می کنن و مورد انواع سوء استفاده ها قرار میگیرن. پلیس هم اگر متوجه بشه که برنامه ای از طرف موسسه خیریه ای برای اون ها در نظر گرفته شده متاسفانه گیر میده و این کار حتما باید با مجوز باشه.

من واقعا نمی دونم باید چه کرد. فقط دوست داشتم به بهانه این روز و توصیه وبلاگ گاوخونی  از بچه ها بنویسم. اینکه بچه های افغانی ساکن کشور ما یکی ازمحروم ترین ها هستن که نه تنها از طرف دولت و خیلی از مردم فراموش شدن، بلکه ترد هم شدن و نیاز به حمایت بیشتری دارن. کمترین کاری که می تونیم براشون بکنیم اینه که به چشم یه “افغانی” نگاهشون نکنیم.

خب اینم بگم چون مربوطه به پست. جشنواره “کودک، بازی، سلامت” هم از جمعه پیش تا این جمعه تو پارک آب و آتش -بزرگراه حقانی -خیابون دیدار جنوبی از طرف شهرداری در حال برگزاریه. اگر دوست داشتید با بر و بچ و خانواده برید ببینید. حالا خود پارکه هم خودش خیلی قشنگه. مثل اینکه تازه ساختن.این خاله شادونه و اینا رو هم اون وسطا میارن D:

+ بند  2 و 22 این پیمان نامه

+ پوستر ها رو از اینجا بگیرید

+منبع عکس اول

che

اکتبر 1, 2009

چند هفته پیش فیلم che  رو دیده بودم و خیلی دلم می خواست اینجا در موردش بنویسم اما وقت نشد. این فیلم دو قسمتی هست. قسمت اولش مربوط به مبارزات چگوارا در کوبا و انقلابی که با کاسترو در کوبا میکنن بوده و قسمت دوم هم مربوط به زندگی چگوارا در بولیوی و ادامه مبارزات ضد آمریکاییش تو اونجا. من خودم به شخصه از قسمت اول فیلم خیلی خوشم اومد. خیلی حالت مستندی داشت و جدا از کارگردانی و بازی های خوب کلا داستان زندگی چگوارا به تنهایی جذاب و عجیب بود.

راستش من خودم تا چند سال پیش چیزی از انقلاب کوبا و این چیزی نمی دونستم.بعد یه سال رفتم نمایشگاه کتاب دیدم خیلی از این مدل کتابا مد شده و یکی دو تا کتاب دراین زمینه ها خریدم و خیلی خوشم اومد. روند رشد و تغییر یک ملت و اتفاقاتی مثل انقلاب که توی اون ها رخ میده و آدم های موثر و تفکری که جوامع رو به این جاها میشکونه. چیزی که تو شخصیت چگوارا به عنوان یه آدم انقلابی به نظرم جالب و عجیب اومد بی اعتقاد بودنش به خدا (چون کمونیست بود ) و در عین حال داشتن یک انگیزه و ایمان قوی در وجودش بود. یعنی به معنای واقعیه کلمه ایمان داشت به چیزی که می گفت و در راه اعتقادشم هر کاری می کرد. به نظرم ربطی نداره که ادم از چه مسلک و با چه تفکر و جهان بینی باشه تا بتونه تاثیر گذار باشه و یه ملت رو هدایت کنه. فقط کافیه تکلیفش صد در صد با خودش معلوم باشه. دقیقا بدونه چی میخواد. در لحظه لحظه زندگیش متعهد باشه به هدفی که در پیش گرفته . (بماند که کار هر کسی نیست )

یکی از قسمت های جالب فیلم قسمتی بود که فیدل کاسترو به غرب برای جنگ میره و به چگوارا میگه که مجروح های جنگی رو به یه منطقه دیگه ببره.اونا هم پیاده و رو کولشون باید این مریضا رو از در و تپه می بردن بدون هیچ ماشین و وسیله نقلیه ای.  خودش تو قسمتی از مصاحبه اش از این اتفاق به عنوان یه نقطه عطف تو زندگی مبارزاتیش نام می بره. اینکه جنس   نوع کار مهم نیست. و شاید انجام همین کار های بی ربط اما با یه اعتقاد قوی پشتش بیشترین تاثیر رو روی زندگی آدم و بقیه بزاره.

البته این فیلم کلا اسپانیاییه غیر یه جاهاییش که حالت مستندی ساخته شده و تو آمریکاست. بعد دیگه 4 ساعت اسپانیایی آدم گوش بده یکم ممکنه قاطی کنه.اهان تا یادم نرفته کلا تو این فیلم از اول تا اخرش هی به امریکا فحش و بد بیراه میگن و سیساتمدارانشو استعمارگران واقعی معرفی می کنه در حالیکه این فیلم یه فیلم هالیوودیه. و اینکه خوره تلویزیون چون هیچ صحنه بدی نداره. همشم که مرگ بر آمریکاست. فقط بدیش به اینکه اینا کمونونیستن و شاید اونجاهاشو دوبله شو عوض کنن :دی

من نمی خواستم اینجا زندگی نامه یا فیلم تعریف کنم و توصیه می کنم حتما این فیلم رو ببینید.

بی ربط: اینجا رو ببینید.اطلاعات بیشتر هم می خواستید ایمیل بزنید. همونی که اون بغله :دی

انگیزه وبلاگ نویسی

سپتامبر 8, 2009

اولین وبلاگی که در زندگیم خوندم مال بردار بزرگترم بود. دقیقا یادمه سال اول دانشگاه بودم و عین ندید پدید ها هی می رفتم و می خوندم ببینم چی گفته. بعدش دیگه افتادیم 4 سال تو درس و تنها وبلاگ هایی که  می خوندم مال دوست و رفیق های دانشگاهم بود.

راستش خودمم چند بار تو دوران دانشجویی وبلاگ ساختم. یکی دوبارش با دوستام بود که چند تا پست می نوشتیم و ولش می کردیم. و این طور شد که سال ها فقط وبلاگ می خوندیم بیشتر تا وبلاگ بنویسیم.

اما از دو سه سال پیش تصمیم گرفتم جدی وبلاگ بنویسم.شاید از وقتی که درس لیسانسم تموم شد و احساس کردم وقتم بیشتره یا مثلا بچه های دانشگاه دیگه نمی فهمن وبلاگ دارم و با خیال راحت زندگیمو بر می دارم میارم تو وبلاگم.

هدف خاصی نداشتم اولش از وبلاگ نویسی.مثل همه ثبت خاطرات و عکاسی و تولید علم و… یادمه اون اول ها هم خیلی دلم میخواست شبیه افراد خاصی بنویسم.مثلا صفا در لس انجلس یکی از وبلاگ نویس های مورد علاقه ام بود. یا زهرا اچ بی و نقطه ته خط و خورشید خانم ….بعد از مدتی احساس کردم اگر شبیه خودم بنویسم از همه بهتره. البته خیلی از مطالبم رو سعی می کردم برای همه و به قولی افرادی که دنبال چیزی می گشتن بنویسم و تا حدی هم لاقل تو این هدفم موفق بودم. چون هر روز می بینم با چه سرچ هایی رسیدن به وبلاگم و کمی امیدوارم مطلبم به دردشون بخوره…به هر حال این طور شد که دیگه برای خودم می نوشتم.برای اینکه یه چیزایی یادم نره.مثلا اینکه طرز تفکر و نگاهم به قضایا چه جوری بوده و شاید این طوری می تونستم سیر تکاملی خودمو دنبال کنم :دی

الان(مخصوصا بعد از انتخابات) خیلی دایره وبلاگ هایی که می خونم رو محدود کردم. دلیلشم که از پست قبلیم معلمومه چرا. تا بعد ببینیم چی میشه. راست راست راستش دیگه خیلی هم برام مهم نیست آدم های زیادی اینجا رو بخونن. یه جورایی بیشتر دوست دارم همین افرادی که میشناسم یا از سرچ میرسن به اینجا. دلم نمی خواد دیگه پستیم مثلا تو بالاترین و سایتهای این مدلی بره.همینجا نشستیم داریم زندگیمونو می کنیم دیگه. و اینکه قبلا هم گفته بودم یه مدتیه خیلی شخصی نویسی هام رو تو تامبلرم می نویسم.البته دوست دارم اونم بیارم تو وردپرس اما بلند نیستم چه جوری(برای بلاگ اسپات و سرویسهای دیگه داره اما برای تامبلر متاسفانه وردپرس هنوز این قابلیت رو نذاشته یا من بلد نیستم).آهان اینم بگم تو این 3 سال(مرداد امسال شد 3 سال) هیچ وقت نخواستم که دیگه ننویسم. بعضی وقتا به خودم مرخصی می دادم اما خیلی احساس خوبی به اینجا دارم. احساس می کنم به قول منیره مثل بچه امه که دیگه نمی تونم ازش جدا شم.

دیگه همین.با تشکر از گیله مرد عزیز که منو به این بازی دعوت کرد.

وقتی همه خواب بودیم

سپتامبر 5, 2009

این روز ها زیاد میشنوم و می خونم از اینکه نسل ما قربانی شده. نسل ما سوخته و باید تاوان اشتباهات دیگران رو پس بده. مخصوصا بعد از این اتفاقات اخیر خیلی سرخوردگی وناامیدی بین هم سن و سال هام میبینم. نمی دونم شاید منم یه روزی اعتقاد به چنین چیزی داشتم. به اینکه جایی بشینم و فقط بنالم از بدی روزگار.

اما مدتیه دارم به این فکر می کنم چرا ما قربانی شدیم؟چرا این بلا ها باید این زمان سر کشور ما بیاد که جوون هاش ما باشیم؟

فکر می کنم ما قربانی شدیم چون خودمون خواستیم. ما نسل تنبلی هستیم.نه از این لحاظ که خوب کار نکنیم اما  حوصله فکر کردن و مسئولیت قبول کردن رو نداریم. ما قربانی هستیم چون می خوایم پوششی درست کنیم برای این مسئول نبودنمون در قبال کشور و آینده اش. و چه بهانه این بهتر از اینکه حس دلسوزی خودمون و دیگران رو بر انگیزیم.

جدی تا کی می خوایم همه بدبختی هامونو سر حاکمان و زمامداران قبلی ایران بندازیم؟ تا کی میخوایم این ظلم هایی که میشه رو به پای نسل قبل بنویسیم؟ تا کی می خوایم پدر ها و مادر هامونو متهم کنیم به اینکه کاری برای ما نکردن؟ تا کی می خوایم خرده بگیریم به سیاسیونی که فکر می کردیم می تونستن رهبر خوبی برای تغییر و اصلاح باشن و نبودن؟ جدی کمی به خودمون نگاه کنیم. ما همش دنبال مقصریم. همش دنبال این هستیم که کسی رو پیدا کنیم و همه چیز رو گردن اون بندازیم.

به این فکر میکنم من و نسل من برای خودش چه کاری کرد که دیگران بخوان براش کاری بکنن؟تا کی میخوایم از این واقعیت فرار کنیم هر چی بر سرمون اومده و خواهد اومد اول و آخرش به خودمون بر می گرده. نخواستیم تحلیل کنیم. نخواستیم درگیر بشیم. نسل ما یه نسل فراری بود. هر کسی به نوعی فرار کرد.

به این فکر می کنم که چی شد که احمدی نژاد شد رئیس جمهور این کشور؟ ما بخوایم و نخوایم اون 4 سال دیگه رئیس جمهور ماست.هر جای دنیا هم که بریم همه بهمون خواهند گفت اون رئیس جمهوره و با لوگوی “ahmadi nejad is not my president” و رئیس جمهور موسوی گفتن و… این واقعیت ها عوض نمیشه. به این فکر می کنم که نسل ما چی بر سر خودش اورد که این آدم رئیس جمهورش شد.

حقیقتا این انتخاب و این انتخابات یک سیلی محکم تو صورت ما بود برای اینکه بیدار شیم. برای اینکه بفهمیم 10 سال 20 سال خواب بودیم یا خودمونو به خواب زدیم.

نسل ما خوابید و این روزگار هم نتیجه خوابیدن ماست. انتخابات سالهاست که داره برگزار میشه اما ما فقط تحریم کردیم یا اگر هم نکردیم در مقابل ظلم هایی که دیدیم سکوت کردیم. پارسال در انتخابات مجلس هم تقلب شد(چیزی که من با چشمان خودم دیدم) اما وقتی تحریم می کنیم،وقتی همش با نا امیدی میگیم “این ها همشون مثل همن”، وقتی سیاست کثیفه و… رای نمی دیم بعد چه جوری باید بفهیمیم داستان تقلب تو کشور ما یه داستان طولانیه و مال این دو سه ماه نیست. صدا و سیمای ایران سالهاست داره دروغ به مردم تحویل میده اما چرا کسی معترض این موضوع نبود؟

وقتی همه زور نسل من این باشه که شب ها روی پشت بام الله اکبر بگه یا بره تو خیابون پارچه رو صورتش ببنده و شعار بده ،وقتی همه نسل من عوض کردن اواتور تو فیس بوکش باشه، وقتی همه زور نسل من نوشتن پست وبلاگی و شیر کردن فید های مختلف تو فیس بوک و فرند فید باشه، وقتی همه زور نسل من شعار نویسی و سبز کردن تابلو های شهر باشه، وقتی همه زور نسل من بلاک کردن باشه، وقتی همه زور نسل من فرار کردن از ایران و اونجا تعیین تکلیف کردن برای بقیه باشه، وقتی همه زور نسل من فحاشی تو کامنت دونی یه خبرنگار باشه….وقتی نسل من از خودش فکر نداره ایده نداره،وقتی نهایت ایده پردازیه نسل من اینه که چه ساعتی اوتو به برق بزنیه یا تو چه روزی تجمع راه بندازه، وقتی چشمش به بیانیه این و اونه، وقتی نسل من هنوز دنبال “قربانی” و “قاتله”، وقتی نسل من تو خوابه که فلانی رئیس جمهورشه،وقتی نسل من فکر میکنه داستان هنوز “ریاست جمهوریه”،وقتی نسل من می ترسه که مسئولیت قبول کنه،وقتی رهبران نسل من آدم های 60 70 سال به بالاست، وقتی نسل من فکر می کنه هیچ کاری نمیشه کرد، وقتی نسل من نا امیده، وقتی نسل من به انواع و اقسام بیماری های جسمی و روحی مبتلاست…..بعد انتظار داریم زندان نکنن، تجاوز نکنن، هر کاری دلشون خواست نکنن؟وقتی ما زوری نداریم، وقتی حرفی برای گفتن نداریم، وقتی عملی انجام نمی دیم بعد می خوایم که ما رو ببینن؟ بد بختانه نمی بینن. نه تنها نمی بینن بلکه خفه هم می کنن. وقتی برای خودمون ارزشی قائل نیستیم. وقتی فکر میکنیم کاری از دست ما بر نمیاد از دیگران چرا باید انتظار احترام و ارزش داشته باشیم؟

ما برای خودمون هیچ کاری نکردیم. ظاهرا هم قرار نیست کاری بکنیم. عجیبه که هنوزم که هنوزه یه حرف جدید و تازه نمی شنوم.انگار که یه جورایی بدمون هم نمی اومد که این بلاها سرمون بیاد تا خوب خودمونو مظلوم کنیم و اسم نسل سوخته رو رو خودمون بزاریم. انگار منتظر بودیم تا باز یکی رو متهم کنیم. تا باز همون آه و ناله های قبلی رو (این دفعه با شدت بیشتر) سر بدیم که این حکومت ال و بله. منتظر بودیم تا باز به خوبی خودمونو به خواب بزنیم و راحت به زندگی شخصیمون برسیم. جدی چقدر این جامعه و مردمش برای ما مهم بود تو این 20 سال؟12 سال؟ 8 سال؟ نه 4 سال؟ چقدر پیگیری کردیم اخبار و اتفاقتی که داره رخ میده. چقدر تحلیل کردیم؟ چقدر براش راه حل پیشنهاد دادیم؟ چقدر منتظر این و اون نموندیم؟چقدر کاری براش کردیم؟

اینو بگم که من خودم مستثناء نمی دونم از این حرف هایی که زدم. من پشیمونم از عملکردم. و پشیمونم از اینکه کاری نکردم برای کشورم. نخواستم که بکنم. من هم مثل خیلی از دوستانم بودم که فکر می کردم این کشور جای زندگی نیست. اما بعد از این انتخابات از این حرفم برگشتم. لاقل منی که ادعای دلسوزی برای کشورم رو دارم باید اینجا زندگی کنم.  باید بمونم و کاری بکنم(بماند که هنوز هم نمی دونم چه کاری اما می دونم با این کار ها و شلوغ بازی های اخیر چیزی عوض نمیشه). لاقل تکلیفم با خودم روشن شد. یا حرفی از کشور و مردم و حکومت نزنم و هر جور خواستم زندگی کنم یا اگر حرفی می زنم یا کاری می کنم مسئولیت اتفاقات و جریاناتی که تو کشورم پیش میاد رو بر عهده بگیرم.  لاقل اینو فهمیدم با پشت کامپیوتر و اینترنت نشستن و فید زدن هیچ کشوری درست نمیشه. باید کاری کرد. باید کاری کرد……

+ شاید یکی از دلایل کم پست زدنمم همین باشه که از حرف زدن خسته شدم….

+موضوع این پست از اسم فیلم “وقتی همه خواب بودیم” گرفته شده و ربطی هم به فیلمش نداره :دی

به نظرم این روز ها  همه با هر اتفاقی احساسی ترین واکنش رو نشون میدن. از سرمربی که تا دیروز محبوب همه بود  الان مورد نفرت و فحش همه اس. جدی من نمی فهمم معنای این واکنش ها رو؟ چرا باید فکر کنیم افراد هیچ وقت دچار اشتباهی نمیشن و اگر شدن باید به بدترین وجه ممکن محاکمه بشن؟ ما حتی حاضر نیستیم درک کنیم که چرا طرف چنین رفتاری رو داره نشون میده.  استدلال می کنیم که فلانی که فلان مراسم رو نرفت پس این اقا هم می تونست نره! بعد جالب ترش اینه که در طی یک بیان احساسی و شور انگیز می خوایم انتقام ادم هایی که کشته شدن رو ازش بگیریم. طلبکاریم چون اونی که روزی برای پیروزی تیم تو فریاد می کشید الان به خاک و خون کشیده شده ولی تو باید جواب همه این ها رو پس بدی. تو منفوری چون به هر دلیل شخصی که از نظر ما کملا بی ارزش و مزخرفه رفتی فلان جا!

یا مثلا خبرنگاری که تا دو روز پیش کسی نمیشناختتش الان شده دشمن مردم. کامنت دونیش شده پر از الفاظ رکیک( که البته همه این ها نشون دهنده فرهنگ و ادب والای ماست).خوب این ادم همون آدمه قبل از مصاحبه و انتخاباته.با همون طرز تفکر. چرا ما این همه نسبت به هم بی رحمیم؟ چرا حاضر نیستیم حتی یک ثانیه فکر کنیم اون هم آدمه!ممکنه اشتباه کنه. ممکنه ما اشتباه کنیم؟چرا همش در جنگیم؟ بعله قبول دارم. زور میگن. می کشن. شکنجه میدن.اعتراف میگیرن اما خدائیش اون لباس شخصی که داره میاد تو خیابون و مردم رو می زنه، اون بازپرسی و زندانبانی که شکنجه میده هم داره به چیزای آرمانی از دید خودش فکر میکنه. داره به کشورش فکر میکنه. به دینش و اعتقادش به خدای خودش. اون هم به همین اندازه عصبانیه اما چون قدرت داره خطرناک و جانی شده. ولی اگر ما ها قدرت داشتیم این کار ها رو نمی کردیم؟ من با اطمینان می گم می کردیم. مائیه که به خواهر و مادر طرف رحم نمی کنیم. ما که تا اونجا که زور داشته باشیم خشممون رو نشون می دیم بدون اینکه دقیقا بدونیم چی می خوایم. ما هم پتانسیل لباس شخصی شدن رو داریم.

ماهم خوب احساساتی می شیم.خوب قضاوت می کنیم. خوب محاکمه می کنیم.خوب شکنجه میدیم و اگه دستمون برسه خوب هم می کشیم.

عصبانی هستیم. معترضیم. این وضع رو نمی خوایم.این حکومت رو نمی خوایم. این رئیس جمهور رو نمی خوایم. نمی دونیم دقیقا چی می خوایم.فقط می دونیم چی نمی خوایم. بعد انتظار داریم کسی حرف ما رو بشونوه.راحت بازی می خوریم. راحت احساساتمون تحریک میشه. بعد افتخار می کنیم که اعتراض کردیم. من تو جایگاهی نیستم که برای کسی تعیین تکلیف کنم اما جدی بیایم این سوالا رو  به جای اینکه فکر کنیم چه شعاری بدیم. چه ساعتی اتو به برق بزنیم. کی اس ام اس نزنیم و …قبل از “هر عصبانیت و قضاوتی” از خودمون بپرسیم. ما دقیقا دنبال چی هستیم؟برای چی ناراحتیم؟ اگه چطور باشه خوشحالیم؟ دولت و حکومت عادل و منصف از نظر ما یعنی چی؟ رئیس جمهور خوب کیه؟ رهبر خوب کیه؟اصلا ببینیم تعریفی از این ها داریم؟ ما چی می خواستیم که نشد؟فقط موسوی رو می خواستیم؟ یا کروبی یا رضائی رو؟

چی شد که این انتخابات اینقدر روحیه ما رو داغون کرد؟دروغ بود؟ تهمت بود؟ توهین بود؟ دزدی بود؟ تقلب بود؟ استبداد بود؟ شکنجه بود؟ خفقان بود؟ بعد یعنی ما هیچ کدوم این ها رو نداریم؟ فرق ما و اون کسی که قدرت رو تو دست داره فقط سر همین قدرت داشتنه؟یا واقعا ما  با لباس شخصی و احمدی نژاد و … فرق می کنیم؟ ما اگر کسی داره اشتباهی میکنه.اگر اعتقاد غلطی داره سعی می کنیم خفه اش کنیم.برامون بمیره و دفن شه یا سعی میکنیم لاقل تحمل دیدنشو داشته باشیم(حالا صحبت کردن باهاش و … پیش کش).

نمی دونم من فقط خیلی ناراحتم. از این حرف هایی که این روز ها به هم می زنیم. از این انگشت هایی که به سمت هم نشانه گرفتیم….دلم گرفته. ناامیدم. نه از این حکومت و دولت. از خودمون نا امیدم.از اینکه اصلا ما این هستیم که دولتمردانمون هم این شدن. از خودمون که نمی تونیم همو دوست داشته باشیم. نا امیدم چون نفرت اونقدر قدرتش زیاده که هممونو کور کرده. اصلا نمی دونیم کجا میریم.

این آخر هم یه کامنت خیلی جالب تو این وبلاگ خوندم.گفتم اینجا بزارم.حرف دل من بود:

با سلام
گمان میبرم که اینروزها مردم(بیشتر منظورم نویسندگان تحلیلگران و کسانیست که تیتر و شعار تعیین میکنند) بر اساس دو گونه واکنش مینویسند
-کسانیکه واکنش سریع دارند و کذب مطالبشان زیر یک سال نمایان میشود
-عده یی دیگر با نیم نگاهی به آینده و با دقت بر اینکه این متن و تحلیل چه تاثیری میتواند داشته باشد !

با این مقدمه میخواهم مقیاس کوچکی را داشته باشم.

بیشتر از آنچه “چیزی” در واقعیت یا حقیقت خود وجود داشته باشد در ” ذهن ” ما وجود دارد.(توضیح محفوظ)

این هم میتواند نشان عظمت و توان ” فردیت ” انسان باشد هم نشانی از بیچارگی و در ماندگی.(ت.م)

هاشمی رفسنجانی
این شخص امروز با ” سکوت ” و ” عدم حضور ” تبدیل شده به یک فرد حامی جنبش سبز.
در همین جا باید سریحا بگویم که بنده اصلا موافق یا مخالف این موضوع نیستم . که مثلا هاشمی که بوده و چه شده و …
بنده صرف نشان دادن ” تبدیل ” کاراکتر اشخاص توسط ذهن جمعی این مقیاس و مثال را میاورم.

از طرفی دیگر
افشین قطبی باید ” به قتل ” برسد صرف حضور در یک مراسم.( مراسم دولت کودتا و …)

چطور میشود بی حرفی و کلامی از شخص مورد نظر بی شناخت از شرایطش بی هیچ چیز دیگر نظر به کشتنش داد !!!!! ( نه حتا محکوم کردنش نه حتا متنبه کردنش )
خب این رفتاریست که امروز با خود شما میشود و شما شاکی هستید چگونه همینگونه میاندیشید؟

در این هیچ شکی نیست که در شرایط حاظر افراد شناخته شده باید با احتیاط کامل رفتار کنند و مسول حظور یا عدم حظورشان باشند اما در دیگر سو نمیشود صرف داشتن قلم و اینترنت و خواننده حکم ” قتل” صادر نمود !!!

ازین قبیل افراط و تفریط ها درین مملکت گل و بلبل مثال فراوان است
مبارز سالیان دوری میگفت : ما با هم در یک گروه با فاشیسم میجنگیدیم و بعد هر یک تبدیل به یک فاشیست دیگر شدیم.

جای تعجبی نیست درین منزل اگر در همیشه بر یک پاشنه میچرخد.

یه روزی…

آگوست 1, 2009

یه روزی همین روزای نزدیک هیمنا که محاکمه می کنن، محاکمه میشن
همینا که اعتراف می گیرن، اعراف می کنن
همینا که شکنجه میکنن، شکنجه میشن
همینا که می زنن، زده میشن،
همینا که می کشن ، کشته میشن….

این قانون تاریخه… قانون هستیه
به ناحق وقتی خونی روی زمین ریخته میشه…

فقط اونایی که سکوت کردید یادتون باشه شما هم شریک جرمید