ترس های من

نوامبر 24, 2008

بالاخره بعد از مدت ها زل زدن به وبلاگ و بازی های مردم و اینکه شیشکی منو تو بازی ها را نمی ده بالاخره صندوقک عزیز منو دعوت کرد به بازی ترس ها.

اول از همه اعتراف کنم خیلی بچه حسسساسسس و گریه او و ترسویی می باشم.

خوب اول از همه می ترسم که عزیز تزین کسامو از دست بدم.مثل مادر و پدر و همسرم.خیلی می ترسما.از این مدلیام که تا یکی میره مسافرت زود بهش زنگ می زنم تا بلایی سرش نیومده باشه.شاید دلیلش خاطره بدی باشه که از فوت خاله ام دارم.نمی دونم :(

بعد دیگه یه مدت خیلی زیادیه که خونمونو دارن تعمیرات اساسی می کنن و من همش می ترسم شب یکی از کارگرا بیاد تو خونمون.اخه خیلی راحت میشه از پنجره اومد و هی شبا که بیدار می مونم بعضی وقتا دق می کنم اینقده که فک می کنم صدای باز شدن پنجره و پا و اینا میاد.بیچاره حالا کارگرا هم اتفاقا آدمای خوبین و هیچ بدی ازشون دیده نشده بین همسایه ها اما نمی دونم چرا این فکرا رو می کنم.

از موتور و موتور سوار جماعت می ترسم.می ترسم یعنی یه چیزی در حد تیم ملی آلمان.به طور مثال وقتی می خوام از خیابون رد شم هر ماشین و کامیونو و مینی بوی و اوتوبوس و … باشه زود رد میشم و اصن نمی ترسم اما وقتی ببینم یه موتوری از دور دست ها میاد وای می ایستم برسه و رد شه بعد رد میشم.خدا روشکر این موتوریا که ترمز اینا تو مرامشون نیست خیلی بخوان زور بزنن که به کسی نخورن ویراژ می دن. اگه هم نشد زرتی می خورن به طرف فوقش شل میشه دیگه.نمیمیره که.باید البته اذعان کنم به شخصه 3 بار مورد تصادفی با موتوری داشتم که هر سه بار هم در اصفهان بوده!!که دوبارش جراحات سنگین بهم وارد شد و شاید ترسمم از اون موقع ها پدید اومد.

از بچه دار شدن می ترسم.با اینکه خیلی دوست دارم بچه دار شم اما در عینه حال می ترسم.هم از زایمان و پروسه بچه به دنیا اوردن هم از اینکه یه وقت بچه ام طوریش باشه و هم از بعد از تولدش که چه جوری نگه اش دارم و اینا.البته فک کنم این ترسو خیلی ها دارن. اما بهش خیلی فکر می کنم.

از سوسک و سگ عینه چی می ترسم.البته سگ رو تازگیا خیلی دیگه نمی ترسم.نمی دونم چرا.مثلا قبلنا سگ میدیم از صد متریش فرار می کردم اما الان سگ ببینم فقط نزدیکش نمی رن و باهاش رفتاری رو دارم که با گربه ها و کلاغ ها دارم. از سوسک هم که بزار و برو.نه تنها چندشم میشه بلکه اصن سعی می کنم چشمم به ریخت نحسش نیافته.اینکه من چقدر از سوسک می ترسم رو باید از شوور بپرسید.دیگه من خیلی توضیح بدم ضایع کردم خودمو رفته.اما برام جالبه مثلا از جک و جونور های دیگه اینقده نمی ترسم.مثلا از ملخ خیلی نمی ترسم یا این حشراتی که تو طبیعت هستن یا زنبور حتی.ولی سوسک :(

دیگه حالا یه تریپ جدی هم بیام

از اینکه شبیه افرادی بشم که خودم همیشه مسخره یا نکوهششون می کردم .می ترسم شبیه ادمایی بشم که هیچ وقت دلم نمی خواست جای اونها باشم.به نظر من آدما ظرفیت اینو دارن که هر جوری بشن. و فاصله ما ها با اشتباهات مهلک به اندازه یه تار مو هم نیست.خیلی محتملیم به خطا های مهلک و جبران ناپذیر.چند وقت پیش سر جریان کردان و اینا همش پیش خودم می گفتم شاید آدمی مثل کردان هم همیشه سعی کرده خوب و سالم زندگی کنه اما یه حق خوری و یا یه آه دل یه ادم پشتش بوده که باعث شد این همه منحرف بشه،دروغ بگه،مدرک جعل کنه و بعد هم این طور آبروش بره :( خدا کنه هیچ وقت هیچ کدوممون از این خطاهای عجیب غریب نکنیم.

میخواستم مرضیه رو دعوت کنم به بازی اما دیدم خودش قبل از من یه پست جالب نوشته.حال کردم

«گوشه ای تخت اورژانس باز هم موضوع را از سر بگیری………حتی آنجا هم به خودت رحم نکنی……..برای خودت ترسهای مختلف تعریف کنی و با آن دستت که سرُم ندارد روی کاشیهای دیوار ترسهایت را ترسیم کنی که مهمترینشان همان ترس از تنهایی است!به محبت خالص مادرانه فکر کنی……..شاید به فرزندان نداشته ات……به دوستانت………..و باز این افکار دور بچرخد و بکوبد به مغزت که اگر همه ی اینها بروند کنار چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می بینی که هنوز ظرفیت تنها بودن را نداری.چه قدر درد دارد که وقتی درد داری !درد تنهایی دلت را ریش کند…وقتی ناتوان روی تخت بیمارستانی یا به علت کهولت در خانه !تنهایی٬ این یار آشنای دوران جوانی  و پیری ٬  آزارت دهد……..»

دیگه اینکه دعوت می کنم از آزاده،زهرا و زهرا مجددن،منیره،لابدان،شیخ(همین طوری .می دونم که سربازیه اما گفتم دعوتش کنم ببینه حتی در سربازی هم میشه به بازی دعوت شد)،ندا،سمیه،ویدا ، آِیدا ، پویا

پ.ن: وای وای من اینو نگم میمیرم.امروز سوار یه تاکسی شدم بعد از این مدل پیکان قدیمی تهران الفا.بعدش دیدم آقاهه یک سلام و علیک گرمی کرد و بعدش گفت هاوار یو آی وانت تو اسپیک انگلیش وید پسنجر و …. منم که پایه جوابشو به انگلیسی دادم و طرف کلی حال کرد.بعد هی به بقیه مسافرا هم می گفت هیچکی تحویلش نمی گرفت من ناغافل این وسط اسکل شدم و تا آخرش باهاش حرف زدم.خودمم می دونم حالم بده :)))) (حالا به عمرم با راننه تاکسی جماعت  دم خور نشده بودم دیگه چه برسه بخوام باهاش انگلیسی حرف بزنم)

20 Responses to “ترس های من”

  1. صندوقک Says:

    مرسی نوشتی مریم جان اکثر ترسهاتو منم دارم :)

  2. سينا Says:

    اين قسمت راننده اش خيلي جالب بود. به چه مورد عجيبي برخوردين و اينه حوصله داشتي جواب طرف هم تا آخر بدين. اگه من بودم كه فكر ميكردم يه تخته‌اش كمه مثل بقيه بيخيال ميشدم

  3. MARZIEH Says:

    vali man kamelan eteghad daram adam az har chi betarse saresh miad,ino barha tajrobe kardam,banbarin ta miam az ye chizi betarsam bishtar mitarsam ke be oon chiz FEKR ! KONAM!


  4. «هم از اینکه یه وقت بچه ام طوریش باشه و هم از بعد از تولدش که چه جوری نگه اش دارم و اینا.»

    چه ترس مسئولانه‌ای.

    اون بخشی که درباره‌ی کردان بود هم خیلی اخلاقی بود. ترس همه‌گیری‌ه!

  5. اسماعیل فتحی Says:

    جوجه همه چیزش عالی بود جز تیم ملی آلمانش. حداقل میگفتی برزیل ، اسپانیا …آخه آلمان هم تیم شد.

  6. maryamss Says:

    به صندوقک:قربونت
    به سینا: خودمم اول فک کردم طرف دیوونه است.دیگه خودمم غاط بودم گفتم حالا که دور همیم یکمی بخندیم.اسمایلی دارلمجانین :)))
    به مرضیه: آره منم موافقم
    به دودینگ هاوس : ممنون
    به اسماعیل:ببین من فی البداهه نوشتم اینو.دیدم چه تیم ملی بنویسم ییهو فولر اومد تو ذهنم :دی.

  7. حدیثه Says:

    هوووووم منم از بچه‌دار شدن خیلی خیلی خیلیییییی می‌ترسم. منم مث تو دوس دارم اما واقعا ترسناکه. :( مخصوصا وقتی فکر میکنم که اگه یهو بچه‌م پسر شه چیییییییییییی؟ از پسر شدن بچه‌م هم میترسم مریم :(

  8. maryamss Says:

    به حدیثه :اوا تو هم دختر دوست داری؟منم 99 درصد ترجیح می دم دختر باشه بچم.:)))

  9. زهرا Says:

    سلام مریم جان خوبی؟
    الان تامبلرت رو توی گوگل ریدر خوندم ناراحت شدم
    باور کن اینطوری نیست:)
    یعنی اینکه ما اینجا رو نخونیم یا برامون مهم نباشه یا یادمون بره مریم شیرف کی بود باور کن
    اینطوری نیست که با دیوار حرف میزنی
    من هر دو تا وبلاگت رو هم اینجا هم تامبلر مشترک هستم و همیشه میخونم و خیلیم برام مهمن:)
    همین دیگه خواستم که اصلا احساس تنهایی نکنی تازه مطمئنم خیلی از بچه های دیگه هم اینطورین چون میبینم که پستهای اینجا یا تابلر شر میشه
    همین دیگه قربونت:-*

  10. aira86 Says:

    چقدر ترسهامون جالبه ! فکر کنم من از همه دختر شجاع تر بودم :)))))
    اینقدر از بچه نترس ..ما دلمون یه پسر کاکل زری میخواد D :D :D
    آخه من پسر دوست دارم

  11. vivavida Says:

    آخ جوووووووووووون منم دعوتم منم دعوتممممممممممممممم هورااااااااااااااااا :دی

  12. vivavida Says:

    من از این حیوونا که گفتی نمی ترسم اما واقعا این موتور سوارا ترس دارن من که همیشه فکر می کنم یا می خوان کیفمو بزنن یا با چاقو فرو کنن تو گردنم :O یا بزنن و من پرت شم هوا بعد متلاشی شم و اینا :دی پس موتور سوارا خیلی ترسناکن. از بچه دار شدن هم بهت حق می دم بترسی کلا همه ی مراحلش ترسناکه حتی سالم بودن و بزرگ کردنش و مبادا طوریش بشه یا حواست نباشه بخوره زمین و خدایی نکرده بزرگ که شد اونی نشه که ما فکرشو می کردیم پس این ترست هم خیلی جایز می باشد :دی دلمان برات بسی تنگیده مریم جون :*

  13. maryamss Says:

    به زهرا:مرسی زهرا جونم که به فکری :*
    به aira86 : آره بابا من اینقده جون دوستم که.ندیدید منو :)))
    به ویدا:منم دلم برات تنگیده ویدا جونم :* مرسی که شرکت می کنی

  14. سپیده کاظمی Says:

    سلام
    مریم خانوم من تازه وارد دنیا اینترنت شده ام
    از وبلاگم دیدن کنید
    حمایتم کنید

  15. بهمن Says:

    سلام فعلن همین مقدارتونستم بنویسم

  16. خانمه Says:

    آخرش هم با هم انگليسي خداحافظي كردي ؟ :)

  17. maryamss Says:

    به سپیده : من آدرسه وبلاگی دریافت نکردم از شما.می تونید اینجا یا با آی دی تون آدرس وبلاگ رو هم بزارید؟

    خانمه:آره.بهم گفت گود لاک :))))

  18. Englopedia Says:

    سلام به نظر من ترساتون وسواسیه اگر سابقه ی دیدن تصاویر ناخواسته و این چیزا دارید و یا دختر خجالتی ای هستید و اعتماد به نفس پایینی دارید احتمالا» دچار افکار جبری-وسواسی هستید.

  19. greencard Says:

    Is there any information about this subject in other languages?

  20. arsalan Says:

    از اون چیزی که میترسی نترس 79


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: